مرتبط با :
غصه نداره زندگی، وقتی تو دنیا هم آدم خوب هست و هم بد ؛ غصه نداره زندگی، وقتی گریه تنها پنهون میکنه درد آدمو ؛ غصه نداره چون، میدونی یه روزی نتیجه داره عبادتت ؛ غصه نداره بدون، زندگی بدون غم معنا نداره ؛ غصه نداره تو عاشقی، باید نترسی از کم و زیاد ؛ غصه نداره عاشق، اگه عاشق باشد...
اینها رو دخترک گفت و بعدش ادامه داد: درسته! خیلی کم پیدا میشه، کسی رو حرفش بمونه...
پسرک که حرف اونو خیلی خوب میفهمید، در جوابش گفت: اما غصه و اشک و حسرت، اول مشق عشقه...
دخترک چیزی نگفت، و سکوت تنها پل میان نگاه آن دو بود...
کمی گذشت و بالاخره سکوت شکست و پسرک که بغض تمام وجودش را فرا گرفته بود و سعی میکرد آنرا نشان ندهد، با صدایی لرزان یه چیز از دخترک خواست، فقط خواست که این دوری را تحمل کند.
دخترک با نگاه معصومانهاش گفت: اگر به زور گریههات از سر راهت میرم کنار میرم تا باور بکنی دوستت دارم دیوانهوار
دخترک در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، ادامه داد: به انتظارت خواهم ماند، زیرا میدانم به سوی من بازخواهی گشت، پس با همه توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد...
پسرک داشت میرفت، و با اینکه سکوت کرده بود، همه چیز را میشد از نگاهش خواند. در حالی که باز هم سعی میکرد، اشکهای خود را پنهان کند، در دلش با تمام وجود از خدا خواست که ای کاش این آخرین نگاه ما نباشد.
پسرک که داشت دورتر و دورتر میشد، گفت: هیچی نپرس فقط برو، ولی فراموشم نکن، شمعمو آتیشم به پات، برو و خاموشم نکن، اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو، یادت بیار قلب منو میشینه چشم به راه تو...
پسرک که بغضش ترکیده بود و دیگر نمیتوانست جلوی اشکانش را بگیرد، با چشمانی لبریز از اشک گفت: ولی فقط اینو یادت باشه عزیز، اشک زلالتو، جلوی چشم غریبهها نریز...
پسرک داشت دورتر و دورتر میشد، تا آنجا که تبدیل به نقطهای میشد، همچون ستارهای در دل شب...
هردو در دل امیدی داشتن، آری امید به بازگشت، و اگر این امید نبود، هیچ کدام لحظهای زنده نمیماندند، چون دیگر همچون یک روح شده بودند در دو جسم...

من آخر این قصه رو نمی دونم، میدونم که شما هم نمیدونید، ولی اگر میتونید ادامهشو حدس بزنید، پس بنویسید... |